تبليغاتX
عاشق شهدا :: شهادت یک انتخاب است نه یک اتفاق
عاشق شهدا
شهادت یک انتخاب است نه یک اتفاق
مقدمه 

بسم رب الشهدا و المخلصين
ضمن عرض سلام و خسته نباشيد خدمت شما کاربر گرامي اين سايت براي دادن آگاهي و اطلاعاتي هر چند کم از درياي بي کران شهداست.نظرات شما باعث بقاي اين سايت ميشود. با نظراتتان ما را ياري فرمائيد
با تشکر نويسنده وبلاگ عاشق شهدا

 

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در شنبه 1387/06/23 و ساعت 5:38
 

صداي ملكوتي زهرا(س)

صالح مرتضوي

قبل از عمليات رمضان، تير ماه 61 بود كه خبر رسيد دشمن تانك‌هاي جديدي به نام تي‌72 وارد منطقه كرده و قصد حمله دارد، خصوصيت اين تانك‌ها اين بود كه آرپي‌جي بر روي آنها بي‌اثر بود و اگر هم اثري داشت بايد از فاصله نزديك شليك مي‌شد.

تيپ 18 جوادالائمه مأمور بود در برابر اين دو گردان در منطقه كوشك يك عمليات ايذايي انجام دهد. فرمانده تيپ مسئول گردانها را جمع كرد و سه گردان را مأمور به اين عمليات كرد، كه عبدالحسين فرمانده يكي از گردانها بود. فرماندهي دستور داده بود كه تا قبل از ساعت يك نيمه‌شب بايد كار تمام شود.

دو گردان ديگر راه به جايي نبرده بودند. يكي به خاطر شناسايي محدود راه گم كرده بود و ديگري پاي فرمانده‌اش رفته بود روي مين، حالا فقط گردان برونسي مانده بود.

روي پيشاني‌بند سبز عبدالحسين نوشته بود: «يا فاطمه الزهرا ادركني».

گردان وارد دشت صافي شده بود كه بعد از موانع بسيار خاكريز و دژ مستحكم ارتش عراق قرار داشت. به فاصله سي‌ ـ چهل متري از مواضع، انگار دشمن بويي برده باشد، منوري شليك كرد. يك دفعه دشت مثل روز روشن شد. از هر طرف گلوله آتش مي‌باريد. اما عبدالحسين گفته بود كسي حق شليك ندارد. بعضي از بچه‌ها از شدت درد و جراحت دست‌هايشان را روي دندان‌هايشان فشار مي‌دادند تا سر و صدا نشود. دشمن كه فكر كرده بود يك گروه شناسايي را از بين برده آتش خودش را كم كرد.

زمزمه‌هاي عقب‌نشيني تو گردان راه افتاده بود. اما عبدالحسين همين‌طور روي خاك‌هاي نرم كوشك سرش را گذاشته بود، نه چيزي مي‌گفت و نه جواب كسي را مي‌داد.

حالا ساعت 12:30 بود. توي اين نيم ساعت كاري نمي‌شد كرد كه به يكباره عبدالحسين، سيد كاظم معاون گردان را صدا زد. گفت از جلوي گردان 25 قدم مي‌روي به سمت راست. يك علامت مي‌گذاري و گردان را مي‌بري آنجا و از آن نقطه چهل متر به سمت دشمن جلو مي‌روي تا خودم بيايم.

عبدالحسين با چند تا از بچه‌هاي آرپي‌جي‌زن آمد. يك جايي را نشان داد و بعد با صداي بلند تكبير گفت. آنها هم شليك كردند. دشت يكباره روشن شد و حمله شروع شد. خيلي از تانك‌ها را از بين بردند و برگشتند.

صبح كه شد فاصله 25 قدم را كه نگاه مي‌كردي مي‌ديدي راهنمايي‌ات كرده تا به موازات موانع بروي برسي اول يك معبر كه داخل اين معبر مي‌رفتي مي‌رسيدي به پشت خاكريز و محل سنگر و نفربر فرماندهي. اجساد را كه نگاه مي‌كردي جسدهاي فرماندهان دشمن را مي‌ديدي كه با آرپي‌جي بچه‌ها زمان جلسه براي عمليات خودشان همه كشته شده بودند.

وقتي با اصرار زياد جريان را از عبدالحسين پرسيده بودند گفته بود: وقتي كه سرم را روي خاك‌هاي نرم كوشك گذاشتم توسل كردم به مادرم حضرت زهرا(س).

بعد از راز و نياز اشك‌هايم تند تند سرازير، به قدري كه خاك نرم آنجا گل شد. يك بار صداي ملكوتي خانمي را شنيدم كه فرمود: «فرمانده، اينجور وقت‌ها كه به ما متوسل مي‌شويد ما هم از شما دستگيري مي‌كنيم.» و راهكار عمليات را ارائه فرمودند.

قبل از عمليات بدر كه فرمانده تيپ شده بود، حضرت زهرا(س) را در خواب ديده بود كه به او گفته بودند: بايد بيايي. هميشه آرزو مي‌كرد كه مثل خود حضرت مفقودالاثر باشد. آخر هم جسدش كنار دجله ماند.

دو سه ماه بعد تابوت خالي‌اش را در مشهد تشييع كردند. روح پاك فرمانده تيپ 18 جوادالائمه لشكر پنج نصر، حاج عبدالحسين برونسي.

برداشتي آزاد از كتاب خاك‌هاي نرم كوشك، نوشته سعيد عاكف. حتماً بخوانيد.

 

 

 


 

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در سه شنبه 1387/06/19 و ساعت 17:11
رفاقت به سبک تانک 

یک قناصه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را در آورده بود. با سلاح دوربین دارش مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟

بار اول بلند شد و فریاد زد :"ماجد کیه؟". یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز بالا آورد و گفت :"منم"

- ترق!

ماجد کله پا شد و قل خورد امد پای خاکریز و قیض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعۀ بعد قناصه چی فریاد زد :"یاسر کجایی؟" و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!

چند بار این کار را کرد تا اینکه به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم بر خورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید روی خاکریز و فریاد زد :"حسین نام کیه؟" و نشانه رفت. اما چند لحضه صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سر خورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناصه چی ایرانی بلند شد :" کی با حسین کار داشت؟" جاسم با خوشحالی، هول و ولاکنان رفت بالی خاکریز و گفت :"من"

- ترق!

جاسم با یک خال هندی بین دو ابرویش خودش را در آن دنیا دید!

 

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در یکشنبه 1387/05/13 و ساعت 16:33
رفاقت به سبک تانک 

یک قناصه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را در آورده بود. با سلاح دوربین دارش مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟

بار اول بلند شد و فریاد زد :"ماجد کیه؟". یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز بالا آورد و گفت :"منم"

- ترق!

ماجد کله پا شد و قل خورد امد پای خاکریز و قیض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعۀ بعد قناصه چی فریاد زد :"یاسر کجایی؟" و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!

چند بار این کار را کرد تا اینکه به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم بر خورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید روی خاکریز و فریاد زد :"حسین نام کیه؟" و نشانه رفت. اما چند لحضه صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سر خورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناصه چی ایرانی بلند شد :" کی با حسین کار داشت؟" جاسم با خوشحالی، هول و ولاکنان رفت بالی خاکریز و گفت :"من"

- ترق!

جاسم با یک خال هندی بین دو ابرویش خودش را در آن دنیا دید!

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در یکشنبه 1387/05/13 و ساعت 16:30
برای شهید گمنام 
سرتا سر شهر با عطر اگین بود

لبخند تمام لاله ها غمگین بود

آنروز که تو را بر دوش می بردیم

تابوت سبک ولی غمت سنگین بود

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در سه شنبه 1387/02/10 و ساعت 15:54
آسمان مال آنهاست 
رفته بودیم میدان تیر. هرچه تیر میزدم به هدف نمی خورد. اطرافش هم نمی خورد. دو سه نفر آمدند گفتند : اشکال نداره، شما برو جلوتر بزن

رفتم جلو.نخورد.باز هم جلوتر، نخورد... اسلحه را گرفتم رو به دیوار، نمی خورد.خشاب را در آوردم.نامردها گلوله بدون مرمی گذاشته بودند

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در یکشنبه 1387/02/08 و ساعت 14:59
آسمان مال آنهاست 
ـ محمد پاشو! چقدر می خوابی!

ـ چته نصفه شبی؟ بذار بخوابم

ـ پاشو، من دارم نماز شب می خونم کسی نیست نگاه کنه.

هرشب به ترفندی بیدارمان می کرد برای نماز شب، عادتمان شده بود

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در سه شنبه 1387/02/03 و ساعت 15:22
آسمان مال آنهاست 
یک منبع آب داشتیم که آن هم بعد ازانفجار خمپاره شد آبکش! آب از چند جایی که ترکش کوچک خورده بود داشت می زد بیرون. فرمانده خیلی عصبانی بود. هرچه ظرف داشتیم پر کردیم ولی هنوز آب می رفت.بلند گفت: همه بیان وضو بگیرن، این یه دستوره

کمی آرامتر شد و گفت: آفرین بچه ها وضو بگیرید حال این بی پدرها گرفته بشه

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در سه شنبه 1387/01/27 و ساعت 15:32
آسمان مال آنهاست 

دود بود و آتش. فقط یک تیر بار مانده بودچند متری مان. همه رو زمین گیر کرده بود. محسن گفت :"مواظبم باش" دوید جلو. زیر سنگر تیر بار. لوله تیر باررا گرفت و کشید رو به زمین. پوست دستش چسبید به لوله داغ تیر بار.

دود بود و آتش.دیگر تیری نمانده بود. فقط بوی گوشت کباب می آمد.

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در یکشنبه 1387/01/25 و ساعت 15:31
آسمان مال آنهاست 

برانکاردی که تمیز کرده بودم را گذاشتم کنار. بسیجی خوش رویی آمد پیشم. احوال پرسی کرد. سر درد دلم باز شد. گفتم: پسرم! من اومدم اینجا بجنگم می گن تو پیری، ضعیفی، بمون عقب، تدارکات،امداد … این فرمانده من رو گذاشته سر کار

کمکم کرد تا کارم زودتر تمام شود. وقتی می رفت دست کشید روی شانه هایم. گفت : پدر جان ! کار برای خدا خط مقدم و عقب نداره

خندیدی و رفت.

بعدی که آمد گفت : حاج حسین خرازی چی کارت داشت؟

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در یکشنبه 1387/01/25 و ساعت 15:25
 

اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام!

با تشکر از وبلاگ خاطرات شهدا

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در یکشنبه 1386/12/26 و ساعت 16:24
دل نوشته 2 

راستی سردار هميشه ذکر خيرت هست

خدا امواتت را بيامرزد

که فتوا دادی ياد خانواده شهدا باشند

حرفت عملی شده

 

 

بابا رحمان 79 ساله پدر 4 شهيد بود

آن قدر از او تجلیل کردی که بیچاره بخاطر پر بودن آی سی یو های بیمارستان دولتی                از  دنیا رفت

ولی طبق فتوايت

او را در قطه خانواده شهدا خاک کردن

چه تجليل با شکوهی!!!

 

يادته 2 بار ---- ميليارد تومان به برادران دينی ما در فلسطين کمک کردی؟

تا حالا شده شرمنده بچت شی؟

ولی آر پی جی زن لشگر 27 محمد رسول الله که نمره جانبازيش 75 درصده             شرمنده  دخترش مينا شد

چون 200 تومان پول نداشت تا بدهد او در زمستان کفش سوراخش را درست کند

 

سردار اگر دخترت را ديدی بگو پوتين Timberland مشکيش را بپوشد!

اشتباه نکني ها، منظورم همونی است که پنچ شنبه پيش با هاش در کافی شاپ---- واقع در جردن نشسته بود

چه قدر به مانتو و لباس هايش می امد

 

خدايا من:

شهدا را دوست دارم

جانبازان را دوست دارم

همه را دوست دارم

ولی از سردار لجم می گيرد

همه در جبهه می جنگيدند ولی سردار هنوز هم می جنگد

پس جنگ ادامه دارد

از جنگ لجم می گيرد

 

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در پنجشنبه 1386/12/09 و ساعت 17:34
دل نوشته 1 

من پدر شهيدم را دوست دارم

ولی از دوست صميمي اش لجم می گيرد

همان که در ساختمان بنياد به خواهرم که برای ازدواج با صادق وام می خواست پيشنهاد ------ داد.

 

من محمدتقی جانباز را دوست دارم

همان که يک پا دارد

همان که پايش را دوست دارد

ولی ستاد مبارزه با سد معبر                دشمن بادبادک ها و جعبه آدامس هايش شده

 

من دايی محمودم را دوست دارم

همان که در فکه قطع نخاع شد

همان که رفت روی مين تا بيمارستان صحرايی در امان باشد

ولی امروز يکسال است که او را از بيمارستان بقيه الله بيرون انداخته اند تا به قرب الهی برسد

 

من نه نه سليمه را که می گويند مادر شهيد گمنام است دوست دارم

ولی از بنياد شهيد بدم می ايد

چون نفهميد که صاحبخانه 3 بار اساس های اين پيرزن 79 ساله را در کوچه ريخت

تفلکی بنياد!فکر کرده نه نه سليمه محله ما گمنام است

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در یکشنبه 1386/12/05 و ساعت 15:36
خدایااا 
دیگر نمی خواهم زنده بمانم، من محتاج نیست شدنم. من محتاج توأم.
خدایا! بگو ببارد باران؛ که گوید شوره زار قلبم سال هاست که سترون مانده است. من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم.
خدایا! دیگر طاقت ندارم، بگذار این خشکزار وجودم، این مرده قلب من دیگر نباشد! بگذار این دیدگان دیگر نبینند. بس است هر چه دیده اند. بگذار این گوش ها دیگر نشنوند. بس است هر چه شنیده اند. بگذار این دست و پاها دیگر حرکت نکنند بس است هرچه جنبیده اند.
خدایا! دوست دارم تنهای تنها بیایم، دور از هر کثرتی؛ دوست دارم گمنامِ گمنام بیایم، دور از هر هویتی.
خدایا! اگر بگویی: لیاقت نداری، خواهم گفت: لیاقت کدام یک از الطاف تو را داشته ام؟!
خدایا! دوست دارم سوختن را، فنا شدن، از همه جا جاری شدن، به سوی کمال انقطاع روان شدن را...


"شهید احمد رضا احدی"

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در سه شنبه 1386/11/30 و ساعت 17:27
اقاامام زمان کی می یاد؟ 
در یکی از ملاقاتهایی که حضرت امام (ره) با خانواده ی شهدا داشتند ، فرزند شهیدی 3-4 ساله را برای تبریک خدمت حضرت امام آوردند کودک در آغوش ایشان با حالتی معصومانه پرسید: " آقا امام زمان کی می آید؟" حضرت امام که از پرسش کودک تعجب کرده بود ، علت این سوال را از همراهان کودک جویا شد. دایی کودک گفت: بارها شده است که این کودک از مادر خود می پرسد: پدرم کی می آید؟ و مادرش هم در پاسخ می گوید: آن روزی که امام زمان (عج) بیاید پدر هم همراه امام زمان(عج) خواهد آمد.
|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در سه شنبه 1386/11/30 و ساعت 16:43
بسیجی شهید محمد عبدی... 

 

آبي  تراز آنيم که بيرنگ بميريم

از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم

 

ما  آمده  بوديم  تا  مرز رسيدن

همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميريم

 

ما را بکُش و مُثله کن و خوب بسوزان

لايق که نبوديم در اين جنگ بميريم

 

يک جرات پيدا شدن و شعر چکيدن

بس بود که با آن غزل آهنگ بميريم

 

پاي طلب و شوق رسيدن همه حرف است

بد خاطره اي نيست اگر لنگ بميريم

 

تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم

شايد که خدا خواسته دل تنگ بميريم

 

فرصت بده اي روح جنون تا غزل بعد

در غيرت ما نيست که از سنگ بميريم

 

هرگز نکنم شکوه و ناله نه گلايه

الحق که در اين دايره خونرنگ بميريم

 

 

فرازهایی از وصیتنامه شهید محمد عبدی:

 

سالها بود که در این رویا زندگی می کردم و به انحاء مختلف خود را با عشق شهادت مشغول می نمودم. سالها بود که سعادت را شهادت می دیدم ولی .....

 

خداوندا! تو را سپاس می گویم که به این بنده حقیر ضعیف سراپا تقصیر عنایت نمودی و با همه بدیهایی که از او سراغ داشتی، نامه هایش را بی جواب نگذاشتی.

 

خداوندا! در دوران هشت سال دفاع مقدس توفیق یارم نشد و لیاقت سربازی ولّی تو را پیدا نکردم؛ اما اکنون در میدان مبارزه با نفاق و دورویی توفیق شرکت یافته ام و می توانم تمام عقده هایم را که سالها در گلو فشرده و در مشتهایم جمع کرده ام، یکباره بر سر منافقین و کوردلان بریزم و بر سر همانهایی که دل نایب امام زمانمان را خون کرده اند و آزار و اذیتشان کرده اند، فرو کوبم.

 

  

ولادت:27/3/1355

 

شهادت :جمعه 16/11/1377

 

محل دفن: تهران،بهشت زهرا، قطعه 50 ردیف 37

 

 


روی قـبـرم بنویسید مسافر بوده است
بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است
بنویسید زمـیــن کوچه سرگـردانی است
او دراین معبـر پر حادثـه عـابـر بوده است
مدح گویی و ثناخوانی اگر دینداری است
بنویسید در این مرحله کـافـر بـوده است
غـزل هـجـرت من را همه جـا بنویسـیـد
روی قـبـرم بنویسید مسافر بـوده است

 

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در یکشنبه 1386/11/07 و ساعت 18:46
اخلاص در جبهه 

صدای انفجار آمد وسنگرش رفت هوا٬ هر چه صدایش زدیم جواب نداد٬ رفتیم جلو٬ سرش پر از ترکش شده بود٬ جیبهایش را خالی کردیم. یک کاغذ جالب تویش پیدا کردیم٬«گناهان هفته: شنبه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل!٬ یکشنبه: زود تمام کردن نماز شب!٬ دوشنبه: فراموش کردن سجده شکر یومیه!٬ سه شنبه: شب بدون وضو خوابیدن!٬ چهارشنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن!٬ پنج شنبه: پیش دستی فرمانده در سلام کردن!٬ جمعه: تمام نکردن صلواتهای مخصوص جمعه ورضایت دادن به هفتصد تا«

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در شنبه 1386/10/29 و ساعت 15:37
به بهانه ی محرم 
سعد بن عبدالله قمى مى گويد: به امام عصر(ع) عرض كردم: اى فرزند رسول خدا تأويل آیه كهيعص چيست؟ فرمود: اين حروف از اخبار غيبى است خداوند زكريا را از آن مطلع كرده و بعد از آن، داستان آن را به حضرت محمد(ص) بازگفته است...
داستان از اين قرار است كه: زكريا از پرورد گارش درخواست كرد كه "اسماء خمسه طیبه را به وى بياموزد.
خداوند، جبرئيل را بر اوفرو فرستاد و آن اسماء را به اوتعليم داد.
زكريا چون نام هاى محمد، على، فاطمه و حسن (ع) را ياد مى كرد، اندوهش برطرف مى شد وگرفتارى اش از بين مى رفت. و چون حسين (ع) را ياد مى كرد، بغض و غصه، گلويش را مى گرفت و مى گريست و مبهوت مى شد.
روزى گفت: بارالها چرا وقتى آن چهار نفر را ياد مى كنم، آرامش مى يابم و اندوهم برطرف مى شود؟ اما وقتى حسين را ياد مى كنم، اشكم جارى مى شود و ناله ام بلند مى گردد؟ خداى تعالى او را از اين داستان آگاه كرد و فرمود: كهيعص كاف اسم كربلا و هاء رمز هلاکت عترت طاهره است، و ياء نام يزيد ظالم بر حسين (ع) وعين اشاره به عطش و صاد نشان صبر او است .
زكريا وقتى اين مطلب را شنيد، غمگين شد و تا سه روز از عبادتگاهش بيرون نيامد، و به كسى اجازه ندادكه نزد او بيايد . گريه و ناله سر داد و چنين نوحه كرد: بار الها از مصيبتى كه براى فرزند بهترين خلايق خود، تقديركرده اى دردمندم. خدايا آيا اين مصيبت را بر آستانه او نازل مى كنى؟ آیا جامه اين مصيبت را بر تن على و فاطمه مى پوشانى آیا اين فاجعه را بر ساحت آنان فرود مى آورى؟ بعد از آن گفت: بارالها فرزندى به من عطا كن تا در پيرى چشمم به او روشن شود و او را وارث و وصی من قرار ده آنگاه مرا دردمند اوگردان همچنان كه حبيبت محمد را دردمند فرزندش گرداندى .
خداوند، يحيى را به او بخشيد و او را دردمند وى ساخت. و دوره حمل يحيى شش ماه بود و مدت حمل امام حسين (ع) نيز شش ماه بود و براى آن نيز قضيه اى طولانى است . (1)
|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در شنبه 1386/10/29 و ساعت 15:36
یک خاطره 

در کردستان مواقعی که به محاصره کومله ها و دموکرات ها در می آمدیم و از  هر سو به پایگاه شلیک می شد ، ما نه خمپاره ای داشتیم ، نه تفنگی و نه می توانستیم کنار سینه ی دیوار برویم تا آرپی جی شلیک کنیم .

برای همین بچه ها از روش قلاب سنگ استفاده می کرند و نارنجک ها را داخل چفیه می گذاشتند و با چرخاندن به طرف جای مورد نظر پرتاب می کردند .

 

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در شنبه 1386/10/22 و ساعت 14:20
کربلا 

یک روز از علیرضا پرسیدم: "چرا اینقدر عاشق جبهه هستی؟"

پاسخ داد:"برای این که ما رزمندگان عاشق و پیرو مولایمان امام حسین (ع) هستیم و در این راه هر کس به شهادت برسد ، ثواب دو شهید را می برد ; یکی، برای بر پا ماندن اسلام و نابودی کفر شهید شده است ; برای رسیدن به کربلای امام حسین(ع) جان داده است. چه خوش سعادتی است که کسی در این راه شهید شود ! ای کاش من هم این سعادت را به دست بیاورم که در این راه به شهادت برسم !

 

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در شنبه 1386/10/22 و ساعت 14:0
 
اینم اهنگی که روی همین سایت گذاشتم.اهنگی که صدای شهدا توشه.صدای تیر و تفنگهای اون زمان

اگه خواستید بگید بازم براتون بزارم.

التماس دعا

بوی پیراهن یوسف 2

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در شنبه 1386/10/15 و ساعت 12:4
شهیدان را شهیدان میشناسند. 

ما اگر عاشق جبهه بوديم، به خاطر صفاي بچه‌هايي بود که لذتهاي مادي را فراموش کردند
و اکنون ما نيز چون شماييم. وقتي در خون خويش غلطيديم وچشم از دنيا بستيم، فکر مي‌کرديم که
ديگر همه چيز تمام شد. اما اينگونه نشد دردهاي شما در فراق ما دل ما را بيشتر آتش ميزد.
درست است که ما به هر چه ميکنيد آگاهيم اما اين بلاي بزرگي بود  که اي کاش نصيب ما نميشد
.
وقتي شما از اين و آن طعنه مي‌خوريد ولاجرم به گوشه‌ي اتاق پناه مي‌بريد و با عکسهاي ما سخن مي‌گوييد و اشک مي‌ريزيد، به خدا قسم اينجا کربلا مي‌شود و براي هر يک از غمهاي دلتان اينجا تمام شهيدان زار ميزنند. ياد آن زماني که در مجالس با ياد ما گريه مي‌کنيد و بر سر و سينه مي‌زنيد ما نيز به ياد آن روزها که با هم در فراق وسوگ مولايمان سينه مي‌زديم و گريه مي‌کرديم همراه با اشک شما، اشک غم مي‌ريزيم. خدا مي‌داند که ما بيشتر از شما طالب شماييم. براي همين پروردگار عالم هر از چند گاهي اجازه مي‌دهد که با مولايمان امام حسين(عليه السلام) درد و دل کنيم. بچه‌‌ها! آقا امام حسين (عليه السلام) خيلي بزرگوار است. او بهتر از همه شما شلمچه را م‌ شناسد. فاطميه را زيباتر از همه‌ي شما براي ما تعريف ميکند وخاطره‌هاي جبهه را خيلي دوست دارد.هر وقت به پابوسش مي‌رويم از ما مي‌خواهد برايش خاطره بگوييم. به مجرد اينکه بچه‌ها شروع به نغمه‌سرايي مي‌کنند چشم‌هاي آقا مالامال از اشک مي‌شود. سر مبارکشان را به زير مي‌اندازد و دانه‌هاي اشکش زمين بهشت ومحاسن شريفشان را تر مي‌کند. همين ديروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعريف کنم. من از غروبهاي شلمچه تعريف کردم. از کانال ماهي، از سه راه شهادت، از جاده شهيد صفري، سنگرهاي خوني، جاده امام رضا وجاده شهيد خرازي. هنوز چند دقيقه نگذشته بود که صداي ناله‌هاي آقا را با همين دو گوش خود شنيدم، آرام و آهسته فرمود: هيچ اصحابي و ياوراني بهتر و با وفاتر از اصحاب خود نديدم. يکي از بچه‌ها به من گفت: بس است ديگر نگو. که آقا سر از زير برداشت و آهسته فرمود: بگو، بگو عزيز دلم! آنچه دلت را بيتاب کرده بگو. بچه ها! اينجا بر خلاف دنياي شما خاطره‌هاي جبهه زياد مشتاق دارد و همه‌ي اهل بهشت بخصوص آقا مشتاق آن هستند. يک روز به آقا عرض کردم : آقا جان! دوستان ما اکنون در دنيا هستند، بي آنها بر ما سخت مي گذرد. آقا در حالي که اشک تمام محاسنش را پر کرده بود، فرمود: آنها بقيه شهداي منند. به جلال خداوند سوگند که در سکرات موت، ظلمت قبر، عذاب قبر، عذاب روح و در آن واويلاي محشر تنهايشان نخواهم گذاشت. آنها در حساس‌ترين ايامي که نياز به ياور داشتم، لبيک وفا سر دادند. من به اکبرم گفته‌ام که بدون آنها به بهشت نيايد. راستي بچه ها! اينجا همه با لباس خاکي هستند که خود امام فرمود: اين لباس بيشتر به شما مي‌آيد. بچه‌ها در آن روزهايي که بي‌بي فاطمه‌ي زهرا (س) دستهاي بريده عباس و قنداق خوني علي‌اصغر را نزد خدا براي شفاعت مي‌برد. ما هم که گرد وغباري از خاک شلمچه، مهران، فاطميه، فکه، دهلران، چزابه، اروند، مجنون، کوشک و پاسگاه زيد بر چهره‌هامان نشست و خوني را که هنگام شهادت بر بدن و لباس‌هامان جاري شده بود، جمع کرديم و در آن لحظه‌ي حساس براي شفاعت شما به همراه آورديم. شما مطمئن باشيد که ما شما را فراموش نکرديم و نخواهيم کرد.

شهيد مجتبي علمدار

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در سه شنبه 1386/10/11 و ساعت 13:0
شهید بزرگوار مهدی زین الدین 

***ساعت 6 بعدازظهر آخرين ماه بهار با لباس سبز سپاه بعد از سلام و عليك گفت : « برنامه‌ام اين نيست كه از جبهه برگردم حتي ممكن است بعد از اين جنگ بروم فلسطين يا هر جاي ديگر كه جنگ حق عليه باطل باشد ..... » بالاخره روز موعود رسيد تنها خريد عقد ما يك حلقه طلا به قيمت 900 تومان براي من و يك انگشتر عقيق براي مهدي و من با مهريه يك جلد كلام الله مجيد و 14 سكه طلا به عقد او درآمدم.
*** سه ماه بعد از عقدمان مهدي گفت:« بيا اهواز تا بتوانم بيشتر ببينمت ». پدرم قبول كرد. اما مادرم آن قدر از رفتن بدون تشريفات و عروسي من ناراحت بود كه چند روز غذا نخورد. من هم برايم سخت بود كه از آن‌ها جدا شوم اما چاره‌اي نداشتم و بايد همراه و هم‌قدم مهدي مي‌ماندم.
*** اولين فرزندم روز تاسوعا به دنيا آمد. به سفارش پدربزرگ نامش را ليلا گذاشتيم اما مهدي به ديدنم نيامد. مدام گريه مي‌كردم. دلم مي‌خواست در اين لحظات به ديدن بيايد يا حداقل تلفن بزند. بالاخره بعد از 10 روز تلفن زد و من هم بي‌اختيار عقده دلم را باز كردم. چهل روز بعد آمد. نه گلي، نه كادويي. بهت زده نگاهش كردم فكر مي‌كردم شهيد شد. نگاهي به ليلا انداخت و كمي با من حرف زد. آرام شدم اما بعد از رفتنش باز هم بي‌قرار بودم. رفتم حرم حضرت معصومه (س) و يك دل سير گريه كردم. خيال مي‌كردم تحويلم نگرفته......
***دو سال در اهواز زندگي كردم به مهدي خو گرفته بودم. روز عاشورا ما را در قم گذاشت و گفت مي‌خواهد به جبهه غرب برود. حس غريبي به من گفت اين آخرين ديدار است. شب در جمع خانوادگي گفت:« خسته شده‌ام، مي‌خواهم شهيد شوم». چيزي نگفتم. صبح روز بعد هر دو با هم به حرم رفتيم. بعد مرا به خانه رساند. خانه‌اي كه هيچ‌وقت ديگر به آن بازنگشت.
*** شب خانم همت و باكري سيم تلويزيون را كشيدند. اما من نفهميدم براي چه. صبح خواهرم آمد دنبالم. انگار تمام بدنم مي‌لرزيد. عكس مهدي و مجيد بر سر خيابان بود. سعي مي‌كردم گريه نكنم. تمام مدت بالاي سرش ماندم. وقتي توي خاك مي‌گذاشتند وقتي تلقين خواندند. وقتي رويش خاك ريختند.
بچه‌هاي سپاه توي سر و صورتشان مي‌زنند اما من آرام نگاه مي‌كردم. و مدام با خودم مي‌گفتم :«چرا نفهميدم كه شهيد مي‌شود».
*** خوابم تعبير شد، قبل از مراسم خواستگاري خواب ديدم : همه جا تاريك است بعد از يك گوشه انگار نوري بلند شد. درست زير منبع نور تابوتي بود روباز. جنازه‌اي آن‌جا بود با لباس سپاه با آن‌كه روي صورتش خون خشك شده بود بيش‌تر به نظر مي‌آمد خوابيده باشد تا مرده. جنازه تا كمر از توي تابوت بلند شد. نور هم با بلند شدن او جا به جا شد. حركت كرد تا دوباره بالاي سرش ايستاد.
وقتي كنار تابوت مهدي ايستادم. يقين يافتم كه چهره آن شهيد داخل تابوت در خوابم اوست.....

راوي:منيره ارمغان- همسر شهيد

 

با تشکر از وبلاگ زیر به عنوان منبع

یوسف زهرا

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در جمعه 1386/09/23 و ساعت 15:44
آموزش بزرگترین اسلحه در جهان 
 

1. نام اسلحه                                    جمهوری اسلامی

2.محل ساخت                                  سنگرهای نماز جمعه و جماعت ، بسیج و پایگاه های حزب الله

3.نوع خشاب                                   راهپیمایی

4.نوع فشنگ                                   مشت های گره کرده ، دعای وحدت و کمیل

5.برد گلوله                                      بدون دوربین از ایران تا قلب اسرائیا

6.طول لوله                                      کل ارض

7.تعداد خان                                      متعدد به نام ارتش بسیت میلیونی

8.ضامن اسلحه                                  قرآن مجید و اسلام عزیز

9.قدرت اسلحه                                    بی نهایت

10.نوع انفجار                                   مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل

11.چاشنی و باروت                            گفتار و کلام امام (ره) و مقام معظم رهبری

12.سیبل تمرین                                   اسرائیل غاصب و آمریکای جنایتکار

13.فرمانده                                         رهبر معظم انقلاب حضرت آیت العظمی خامنه ای

14. تیرانداز                                       حزب الله

15.کمک تیرانداز                                هفتاد میلیون ایرانی آزاده

16.خزائین اسلحه                                 حوزه های علمیه ، دانشگاه ها ، مساجد و راهپیمایی

17. مسلح کردن سلاح                         این اسلحه با ندای الله اکبر مسلح و با خون شهیدان خنک شده و به مقاومت و آتشبارایش افزوده می شود.

 

 

 

اقدامات حفاظتی :

از خواهران و برادران حزب اللهی تقاضا می شود در حفظ اینم اسلحه تا زمان بازدید فرماندهی کل و عدالت گستر جهان امام زمان(عج) کوشا باشید .

 

با تشکر از وبلاگ منبع

یوسف زهرا

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در جمعه 1386/09/23 و ساعت 15:40
قمقمه000 

سوت خمپاره که آمد همه درازکش شدند دود و خاک غلیظی به هوا برخاست و متعاقب آن صداي يا ابوالفضل بچه ها به گوشش خورد قمقمه ها را دور كمرش محكم كرد فورا خود را به محل فرود خمپاره رساند دو سه تا از بچه ها غرق درخون بودند با ديدنش آنهايي كه رمقي به تن داشتند یاابوالفضلي گفته صدايش كردند0
چند روزي قبل از شروع عمليات بود كه بچه ها دورهم جمع شده بودند همگي ازاينكه عمليات تا دو سه روزديگرشروع مي شود خوشحال بودندهمه به نحوي سعي مي كردند تا دراين مدت باقيمانده ودرطي عمليات به نوعي به همنوعان خودشان خدمتي بكنند او هم تصميم خودش راگرفته بود0
قمقمه ها را محكم دور كمرش بسته بود و در زير بارش شديد گلوله هاي توپ وخمپاره دشمن صداي ياابوالفضل بچه ها راپاسخ مي داد بچه ها ي غرق به خون با يا ابوالفضل گفتنشان ازقمقمه هاي اوسيراب مي شدند و بیشترشان هم به شهادت مي رسيدند0
حلقه محاصره تنگ ترشده بود و شدت بارش گلوله ها به اوج خودرسيده بود ديگرصداي ياابوالفضل بچه هابه ندرت به گوش مي رسيد ديگرقمقمه هاي بيشتري هم دركارنبود تنها يك قمقمه برايش مانده بودكه آنهم آبش ازنصف به پايين بود0
خمپاره اي دركنارش فرودآمدومتعاقب آن دود و خاك مجددا به هوا بلند شد
قطره هاي قرمزخون از قمقمه اش روي خاك ها ريخت تركش خمپاره كارخودش راكرد وآّب قمقمه اش را با خونش رنگي كرد0 به سختي وبازحمت بسيارنيم نگاهي به اطراف انداخت ياابوالفضلي گفت گويا منتظر رسيدن جرعه اي از قمقمه آبي بود اما
ديگر قمقمه اي دركارنبود ديگر كسي نبود كه به صداي اوپاسخي بدهد سنگربچه ها درسكوت محض فرورفته بود000
از دور صداي پاي خوش آيند اسب سوار سبز پوشي به گوش مي رسيد000

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در جمعه 1386/09/23 و ساعت 15:19
رسم خوبان 

"همه با هم می خوابیم"

 

تازه چشممان گرم شده بود که یکی از بچه ها از آنهایی بود که اصلا این حرف ها بهش نمی آید. پتو را از روی صورتمان کنار زدو گفت : بلند شید بلند شید. می خوایم دست جمعی دعای وقت خواب بخوانیم.

هر چه گفتیم پدرت خوب مادرت خوب بگذار برای یک شب دیگر دست از سر ما بردار حال وحوصله اش را نداریم اصرار کرد که : فقط یک دقیقه ، فقط یک دقیقه!

 

همه به هر ترتیبی بود یکی یکی بلند شدندونشستند. شاید فکر می کردند که حالا می خواهد سوره ی واقعه ، تلقین وآدابی که معمول بود ، بخواند وبجا آورد .

با قیافه ای عابدانه شروع کرد :"بسم الله الرحمن الرحیم"

همه تکرار کردند وبا تردید منتظر بقیه اش شدند چون دلشان راضی نمی شد به این که برای یک دفعه هم که شده ، او از خودش ادا و اصول در نیاورد که اتفاقا همین طور هم بود وبعد از "بسم الله..." بلافاصله گفت : همه با هم می خوابیم" و پتو را کشید رو سرش .

 

 بچه ها هم که حسابی کفری شده بودند بلند شدند وافتادند به جانش وبا یک جشن پتو حسابی از خجالتش در آمدند.

 

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در دوشنبه 1386/09/19 و ساعت 17:54
بسیجی لبخند ننننننننننننننننزن 

خُب هفته بسيج امسال هم مثل سالهاي قبل اومد و رفت . برنامه هايي را بسيج و سايردستگاهها اجرا كردند كه ما با اونها فعلا" كاري نداريم . اونچه كه ذهن مرا به خود مشغول كرد عكسي بود كه در يكي از اين برنامه هاي تلويزيوني ديدم و البته قبلا" هم به دفعات ديده بودم و اون مربوط به تابلوئي هستش كه روي اون با جمله معروف « بسيجي لبخند بزن » مزين شده ، با ديدن اين نوشته ناخودآگاه اين مطلب به ذهنم اومدكه بسيجي به چي ، به كي ، كجا و چرا لبخند بزند ؟
راستي تا حالا به اين موضوع فكر كرديد كه اون زمونا بسيجي ها چرا لبخند مي زدند ؟ چه

چيزي يا چه چيزهايي باعث لبخند زدن بسيجي ها مي شد ؟ البته دلايل مختلفي مي توان براي

اين موضوع عنوان نمود كه در اينجا به چند مورد آن اشاره مي كنم
.
اون زمونا بسيجي دلش خوش بود كه در فضايي روحاني و معنوي زندگي مي كنه
!
اون زمونا مردم خيلي به فكر خودشون نبودند و همه به فكر يكديگه بودند و در ياري به هم

سبقت مي گرفتند !
اون زمونا جنگي بود ، شور و حالي بود ، عشق و فداكاري بود و جوونا در فضاي ديگه اي
سير مي كردند !
اون زمونا پاتوق جوناي ما مسجد و پايگاه بسيج بود و دل مشغولي هاشون جنگ و حواشي

اون بود !
اون زمونا فضاي شهرهاي ما عطر و بوي شهادت مي داد و هر كوچه اي كه رد مي شدي

حجله اي از شهيد اونو مزين كرده بود !
اون زمونا پوشيدن لباس خاكي براي جوونا ارزش بود و چفيه قداست خاصي داشت و پسرا

مردان ِمَـرد بودند!
اون زمونا دختراي ما حيا و عفت خود را به حراج نذاشته بودن و از بزك كردن و پوشيدن

لباساي تنگ و نيمه عريان خبري نبود !
اون زمونا از رانت و رانت خوري خبري نبود و هر كي كه رأس كاري بود به فكر خدمت بود .نه به فكر پُـر كردن جيب خود
!
اون زمونا مسئولين بيشتر به فكر مردم بودند تا خودشون
!
اون زمونا شهيد همت بود ، خرازي و باكري ، زين الدين و آويني و خيلي هاي ديگه بودند و

بسيجي به بودن اينا دل خوش بود
!
آره اون زمونا خيلي خوب بود خيلي
...
ولي دراين زمونه چرا بسيجي بخنده !؟
تواين زمونه بسيجي به بي توجهي مسئولين به يادگاران هشت سال دفاع مقدس ، بخنده!؟

تواين زمونه بسيجي به بي عدالتي ها در جامعه ، بخنده!؟
تواين زمونه بسيجي به فخر فروشي بچه مايه دارا كه با بنز الگانس تو شهرها مانور بي ديني و بي بندو باري ميدن ، بخنده!؟
تواين زمونه بسيجي به آقازاده هايي كه يك روز سختي اين انقلاب را تحمل نكردند و در ناز و
نعمت بزرگ شدن و در مناصب حساس به خدمت!!!! به اين خلق الله مشغولن ، بخنده!؟

تواين زمونه بسيجي به درد و رنج جانبازاي شيميايي كه فريادرسي ندارن ، بخنده!؟
تواين زمونه بسيجي به اون پدر و مادر شهيدي كه به خاطر نداشتن سر پناه ، صابخونه
اثاثشونو ريخته تو خيابون ، بخنده!؟

تواين زمونه بسيجي به اون فرزند شهيدي كه ضمن تحمل دوري پدربايد تمسخرفرزندان بعضي از، ازما بهترون رو تحمل كنه ، بخنده!؟
تواين زمونه بسيجي به اون پسرايي كه از اصل خود دور شده و دختر نما شدند ، بخنده!؟

تواين زمونه بسيجي به دختركان بزك كرده كه نيمه عريان و بدور از هرگونه حيا در جامعه
جولان ميدن ، بخنده!؟

تواين زمونه بسيجي به پدر و مادرايي كه به فرزندان خود بي توجه بوده و روزگارخود را در
كنار ماهواره و خوشگذراني هاي كاذب سپري مي كنند ، بخنده!؟

تواين زمونه بسيجي به رانت و رانتخوري بعضي ها كه يك شبه ره صدساله رفته اند ،بخنده !؟
تواين زمونه بسيجي به حيف و ميل بيت المال وپاداش هاي ميليوني مديران و حقوق هاي
آنچناني برخي نورچشمي ها ، بخنده!؟

راستي بسيجي ديگه بايد به چه چيزايي بخنده!؟
واگر شما يك بسجي هستيد يا اگريك بسيجي بوديد ، تو اين زمونه به چه چيزهايي لبخند مي زديد؟ منتظر نظرتون هستم .


|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در یکشنبه 1386/09/11 و ساعت 16:35
به یاد محمد ابراهیم همت 

از موتور پريديم پايين. جنازه را از وسط راه برداشتيم كه له نشود. بادگير آبي و شلوار پلنگي پوشيده بود. چثه‌ي ريزي داشت، ولي مشخص نبود كي است. صورتش رفته بود.

قرارگاه وضعيت عادي نداشت. آدم دلش شور مي‌افتاد. چادر سفيد وسطِ سنگر را زدم كنار. حاجي آنجا هم نبود. يكي از بچه‌ها من را كشيد طرف خودش و يواشكي گفت «از حاجي خبر داري؟ مي‌گن شهيد شده

نه! امكان نداشت. خودم يك ساعت پيش باهاش حرف زده بودم. يك‌دفعه برق از چشمم پريد. به پناهنده نگاه كردم. پريديم پشت سنگر كه راه آمده را برگرديم.

جنازه نبود. ولي ردِ خونِ تازه تا يك جايي روي زمين كشيده شده بود. گفتند «برويد معراج! شايد نشاني پيدا كرديد

بادگير آبي و شلوار پلنگي. زيپ بادگير را باز كردم؛ عرق‌گير قهوه‌اي و چراغ قوه. قبل از عمليات ديده بودم مسئول تداركات آن‌ها را داد به حاجي. ديگر هيچ شكي نداشتم.

هوا سنگين بود. هيچ‌كس خودش نبود. حاجي پشت آمبولانس بود و فرمان‌ده‌ها و بسيجي‌ها دنبال او. حيفم آمد دوكوهه براي بار آخر، حاجي را نبيند. ساختمان‌ها قد كشيده بودند به احترام او. وقتي برمي‌گشتيم، هرچه دورتر مي‌شديم،‌ مي‌ديدم كوتاه‌تر مي‌شوند. انگار آن‌ها هم تاب نمي‌آورند.

|+|
نوشته شده توسط پسر بهشتی در جمعه 1386/09/09 و ساعت 12:10
گردان سلمان 

اگه یادتون باشه توی فیلم سینمایی آژانس شیشه ای تو یکی از سکانسها حاج کاظم سر پلیسی که برای مذاکره با اون به داخل آژانس اومده بود،بلند فریاد میزنه و یک سری سوالها رو پشت سر هم از اون می پرسه.برای خیلی ها اون سکانس یک سکانس معمولی بود ولی برای بعضی ها اون سکانس یکی از تکان دهنده ترین سکانس های فیلم بود.

 

اونجا حاج کاظم می پرسه:

 

                                      می دونی گردان بره گروهان برگرده یعنی چی؟