مقدمه
بسم جنون، بسم عشق، بسم صفا، بسم ...
باری دگر تقدیر را اینگونه رقم زدند که دوباره این بندۀ رو سیاه، دست نیازش به سوی آن بارگاه بلند بردارد و با تمام وجود از آنان بخواهد که ......
خرسند ام که شهدا وظیفۀ خدمت به میهمانانشان را بر دوشهای این بدن خسته گذاردند.
در ضمن فراموش نکنیم که اینجا قدمگاه حضرت زهراست، بی وضو وارد نشویم....
یا زهرا(س)
نوشته شده توسط پسر بهشتی | لینک ثابت |
راز ماندن ...
موضوع: ابوالفضل سپهر
دوشنبه 1388/06/23 3:41
کوه پرسید ز رود،
زیر این سقف کبود
راز ماندن در چیست؟
گفت : در رفتن من،
کوه پرسید و من؟
گفت: در ماندن تو،
بلبلی گفت: و من،
خنده ای کرد و گفت:
در غزلخوانی تو
.....
آه از آبادی
که در آن کوه رَوَد،
رود، مرداب شود،
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد،
ونخواند دیگر،
.....
من و تو، بلبل و کوه و رودیم
راز ماندن جز در خواندن من، ماندن تو ، رفتن یاران سفر کردیمان نیست، بدان!
ابوالفضل سپهر
نوشته شده توسط پسر بهشتی | لینک ثابت |
شهید اینگونه است...
جلسه های فرماندهی که تمام می شد، عبایش را می کشید روی سرش و می خوابید، دو سه ساعت بعد هم برای نماز بیدار می شد. نماز جماعت هایش معروف بود بین همه، بخاطر کوتاهی اش. هیچ وقت نماز را طولانی نمی کرد، مگر نماز فرادی را که سجده هایش طولانی بود و گریه هایش زیاد. یک بار نیمه شب یکی از بچه ها دیده بودش که دارد از سنگر می رود بیرون، فکر کرده بود مثل هرشب رفته نماز شب بخواند، اما عبدالله رفته بود با بیل و کلنگ چاه فاضلاب را که پر شده بود، خالی کند...
به یاد شهید بزرگوار عبدالله میثمی

نوشته شده توسط پسر بهشتی | لینک ثابت |
حنظله...
خنده اش گرفت. غرق در افکار خود بود که صدایی غریب او را متوجه خود کرد. چند نفر عرب با صدایی بلند با هم صحبت می کردند. صدا نزدیک و نزدیک تر شد. ناگهان هیاهو تبدیل به سکوت شد و سایه ای شوم بر پیکرش افتاد. با همه توان چشمش را باز کرد. یک افسر عراقی بود با چهره ای کریه، و ابروانی درهم. برخورد لگد بر پهلویش را احساس کرد. زخمهای بی شمار علی، عراقی را برای کشتن او مصمم کرد. به سرعت اسلحه کمریش را سوی سر علی نشانه رفت. علی با همۀ خاطره هایش وداع کرد و آخرین چیزی که در دامان فکه هدیه گذاشت، لبخندی بود که در چهره اش جا باز کرد.
چند لحظه بعد جوی باریکی از خون داغ به سرعت سرازیری تپه را به سمت پایین طی می کرد.
علی 16 ساله برای همیشه به خواب رفته بود...
نوشته شده توسط پسر بهشتی | لینک ثابت |
آخرین مطالب:


