شهادت ، شهادت، همۀ آرزومه...
حاج آقای اکرمی به بچه ها گفته بودند:" این بچه را خوب نگاه کنید که او را زیاد نخواهید دید!" بچه های منقلب شده بودند و حالت یک انسان کامل بدون تعلق در آنها تاثیر شگرفی گذاشته بود. یکی از برادران که او را تا فرودگاه بدرقه کرده بود می گفت:
"چشم خود را از گنبد طلای حضرت بر نمی داشت. آنقدر نگاه کرد تا حرم از دیدگان او محو شد."
بچه ها همان موقع گروه سرودی تشکیل دادند و پلاکاردها را نوشتند و ..... سری آخر که خواست برود گفت:" این پلاکاردها حالا به درد شما می خورد."پس از اینکه خبر شهادتش پخش شد پلاکارد های آمادۀ محمد به در و دیوار های محل منزل آویزان شد
"محمد جان شهادتت مبارک، معلم عزیزم راهت ادامه دارد و ...."
براستی که محمد بدانها آراسته بود

نوشته شده توسط پسر بهشتی | لینک ثابت |
کلام شهید
شهید سید مرتضی آوینی:
ای دل! تو چه می کنی؟ می روی یا می مانی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین(ع) جدا کند. این چه اختیاری است که برای روی آوردن بدان باید پشت به ارادۀ حق نهاد؟
ای دل! نیک بنگر تا قلادۀ دنیا را بر گردنشان ببینی و سر رشته قلاده که در دست شیطان است. آنان می انگارند که این راه را به اختیار خویش می روند غافل که، شیطان اصحاب دنیا را با همان غرایزی که در نفس خویش دارند ، می فریبد
نوشته شده توسط پسر بهشتی | لینک ثابت |
آسمان مال آنهاست.....
موضوع: آسمان مال آنهاست
پنجشنبه 1388/04/18 10:17
عید بود. برنامه داشتیم. نشسته بودیم توی نمازخانه. مجری اعلام کرد:" حالا برای اینکه خوب بدانید خواب مومن عبادت است، قسمتی از مناجات یکی از برادران عزیز را برایتان پخش میکنیم."یعد نوار را گذاشتند توی ضبط. روشن کردند. صدای خروپف کسی بلند شد. بچه ها هم زدند زیر خنده، جابجای نوار هم او را صدا زده بودند که " فلانی بلند شو نمازت را بخوان"
اسمش که از توی نوار پخش می شد دیگر نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم
همان شد دیگر. بیچاره تا همه را خواب نمی کرد، نمی خوابید
نوشته شده توسط پسر بهشتی | لینک ثابت |
آسمان مال آنهاست....
موضوع: آسمان مال آنهاست
پنجشنبه 1388/04/18 10:13
تازه قامت بسته بودیم برای نماز که صدای هواپیما آمد و بعد از چند لحظه یک چیز محکم افتاد روی سنگر و گرد و خاک ریخت روی سر بچه ها. خونسرد و آرام نماز را تمام کردیم، بعد یکی یکی از سنگر آمدیم بیرون.راکت بزرگی افتاده بود روی سنگر ولی عمل نکرده بود. آخرین نفر که آمد بیرون و دور شد، سنگر رفت رو هوا. پیش خودمان گفتیم خوب شد داشتیم نماز می خواندیم ها.
نوشته شده توسط پسر بهشتی | لینک ثابت |
آخرین مطالب:


