تبليغاتX
میهمان شهدا
» ما عاقلانه فکر می کنیم و عاشقانه عمل...

راز ماندن ... 
موضوع: ابوالفضل سپهر دوشنبه 1388/06/23 3:41

کوه پرسید ز رود،
زیر این سقف کبود
راز ماندن در چیست؟
گفت : در رفتن من،
کوه پرسید و من؟
گفت: در ماندن تو،
بلبلی گفت: و من،
خنده ای کرد و گفت:
در غزلخوانی تو
.....
آه از آبادی
که در آن کوه رَوَد،
رود، مرداب شود،
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد،
ونخواند دیگر،
.....
من و تو، بلبل و کوه و رودیم
راز ماندن جز در خواندن من، ماندن تو ، رفتن یاران سفر کردیمان نیست، بدان!

ابوالفضل سپهر

نوشته شده توسط پسر بهشتی | لینک ثابت |

فرشته پلاک طلايي مي خواهد! 
موضوع: ابوالفضل سپهر جمعه 1386/08/18 4:23

قرار بود لي لي بازي کنند، دختر کوچولوهاي محله را مي گويم ،دو به دو، ولي تعدادشان 5 نفر بود يا بايد يکي پيدا مي شد و 3 گروه دو نفره ميشدند و يا اينکه يکي کم ميشد .هر چه فکر کردند کسي را پيدا نکردند که بروند به دنبالش، پس به ناچار بايد يکي کنار گذاشته مي شد، ده، بيست، سي ،چهل، آوردند و قرعه به نام يکي از دختر کوچولوها افتاد که با اخم بغضي کرد و گفت : (( اگه منو بازي ندين به بابام ميگم )).

به ناگاه همه نگاه ها متوجه فرشته شد، يکي از دخترها که کمي از بقيه بزرگتر بود رو به او کرد و گفت : ((فرشته تو بازي نيستي )) فرشته خيلي آرام رفت و روي پله خانه شان نشست و ديگر هيچ نگفت . دختر کوچولوها تند تند سنگ مي انداختند، لي لي ميکردند و بازي پيش مي رفت ديگر صداي خنده هاي کودکانه بچه ها تمام کوچه را پر کرده بود. ناگهان فرشته با حالت بغض بلند شد و رفت داخل خانه، مادرش داشت پيرهن منيژه خانم را مي دوخت فرشته رفت و خودش را انداخت توي بغل مادر و گفت :(( بچه ها دارن لي لي بازي مي کنن منو انداختن بيرون و بازي ندادند .))مادرش آهي نامحسوس کشيد وگفت :(( عيب نداره دختر خوشگلم برو پلاک بابا رو بردار و با اون بازي کن .))

ناگهان فکري به سرش زد اشکهايش را پاک کرد و رفت پلاک را برداشت و دويد توي کوچه و همين طور که پلاک را مي چرخاند داد زد :(( من پلاک دارم شما نداريد هِي هِي .))

بچه ها همه دويدند به طرفش و دورش جمع شدند هر کسي چيزي مي پرسيد عاطفه گفت :(( مال کيه ؟ )) مينا پرسيد :((ميدي منم ببينم ؟)) بدري دستي انداخت دور گردنش و ملتمسانه گفت :(( فرشته بيا جاي من بازي کن و بذار من پلاک رو بندازم گردنم .)) و فرشته کيف مي کرد. به اين فکر مي کرد که اگر بابا نيست پلاکش که هست، به اين فکر مي کرد که ديگر هميشه مي تواند لي لي بازي کند، تو اين فکر بود که شايد حتي اگر اين دفعه صاحب خانه آمد براي اجاره هاي عقب افتاده پلاک بابا را نشان بدهد و بگويد :(( بيا اين پلاک رو براي چند دقيقه بنداز گردنت و اجاره هاي عقب افتاده رو از مامان نگير .))

تو اين فکر بود که از اين به بعد هر وقت انجمن اوليا و مربيان پدرش را دعوت کردند، همراه خود پلاک پدرش را ببرد و بگذارد آنها پلاک را ببينند و شايد هم مثل بدري پلاک را بوس کنند و در عوض پول کمک به مدرسه و خرج ورق امتحاني و امثال اينها را از مادر طلب نکنند، به اين فکر مي کرد که چرا تا به حال مادرمشکلاتش را به اين راحتي و به وسيله اين پلاک مي توانست حل کند ولي حل نميکرد، به اين فکر بود که ...

ناگهان صداي سميرا را شنيد که با افاده گفت :((مگه چيه؟ خودم بهترش رو دارم )) و گره روسري اش را وا کرد و پلاک طلايي اي را که چند شب پيش يعني شب تولد برايش گرفته بودند نشون بچه ها داد .دختر کوچولوها با ديدن پلاک طلايي سميرا دور فرشته را خالي کردند و به طرف سميرا دويدند بدري کوچولو پلاک باباي فرشته را از گردن دراورد و از هول اينکه نتواند پلاک طلا را بوس کند همين جوري زمين انداخت و دويد طرف سميرا ; دوباره تنها شده بود خيره خيره گاهي به پلاک بابا و گاهي به بچه ها که دور سميرا را گرفته بودند نگاه مي کرد .آرام خم شد پلاک را برداشت و گرفت جلوي چشمانش اعداد روي پلاک يواش يواش پيش چشمانش تار مي شد پلاک و زنجير را توي دستش گرفت و دوباره دويد داخل خانه سخت گريه مي کرد . به اتاق که رسيد ديگر خودش را در آغوش مادر نينداخت روبروي مادر ايستاده و با غضب و هق هق آنچه را اتفاق افتاده بود بر سر مادر فرياد زد مادر همانطور که سوزن مي زد به فرياد ها و ناله هاي او گوش کرد و سپس آهسته سوزن و پارچه را کناري گذاشت و شروع به صحبت کرد :((عيب نداره مامان جون دختر خوشگلم خانوم خانوما الهي مامان دورت بگرده اونا بچه ان نميفهمن پلاک باباي تو مال يه قهرمانه مال جنگه جنگي که باباي تو جلوي دزدا و دشمنا رو گرفت پلاک بابا خيلي ارزشش از پلاک طلاي سميرا بيشتره پلاک بابا ...))

که ناگهان فرشته دويد توي صحبت مادرش و سرش فرياد زد : (( نمي خوام. من اين پلاک رو نمي خوام من مي خوام لي لي بازي کنم من من اصلا بابا رو مي خوام . من اصلا يک پلاک طلايي مي خوام اگه اين پلاک اينقدر مي ارزه ...)) ديگر گريه مهلتش نداد و از اتاق دويد بيرون .

آهاي تويي که داري اين صفحه رو مي خواني ! فهميدي چي گفتم؟ فرشته پلاک طلايي مي خواد! ميفهمي چي مي گويم يا نه ؟ فرشته ... پلاک ... طلايي مي خواد .

آقاي خاتمي،فرشته پلاک طلايي مي خواد،آقاي هاشمي رفسنجاني،فرشته پلاک طلايي مي خواد،آقاي شاهرودي،فرشته پلاک طلايي مي خواد،آقاي ناطق نوري فرشته پلاک طلايي مي خواد، آقاي يزدي فرشته پلاک طلايي مي خواد،آقاي کروبي،آقاي مهدوي کني فرشته پلاک طلايي مي خواد،آقاي رحيميان،آقاي رفيق دوست ، آقاي فروزنده،آقاي محسن رضايي پدر فرشته را مي شناسيد ؟ دخترش پلاک طلايي مي خواد،آقاي مرتضي نبوي،آقاي خوئيني ها،آقاي شريعتمداري،آقاي مجيد انصاري،آقاي کرباسچي،آقاي بادامچيان،آقاي عسکراولادي،آقاي بهزاد نبودي فرشته پلاک طلايي مي خواد،آقاي محتشمي،آقاي خرازي،آقاي مهاجراني،آقايان وزرا ووکلاي دولت و مجلس فرشته پلاک طلايي مي خواد، آي خانومي که تمام فکرت رو دوچرخه سميرا مشغول کرده فرشته پلاک طلايي مي خواد، آقاي مدير مسئول،آقاي سر دبير فرشته پلاک طلايي مي خواد،چند نسخه از آن مجله هايتان مي تواند براي فرشته يک پلاک طلايي بخرد؟

يک نسخه ؟ ده نسخه ؟ صد نسخه ؟

آيا حاضريد صد نسخه از آن نشريه هايتان را بدهيد و براي فرشته يک پلاک طلايي بخريد ؟

آقاي ع - سپهر که خيلي خودت را مخلص بچه هاي شهدا معرفي مي کني فرشته پلاک طلايي مي خواد آيا طلا فروش محلتان در ازاي دستمال باباي راحله! به تو يک پلاک طلايي براي فرشته ميدهد ؟ در ازاي يک دستمال و يک کوله که از باباي حميد مانده چطور؟ در زاي يک دستمال و يک کوله و شفاعت باباي زهرا چطور؟ در ازاي ...

هم وطنان ! آيا درد فرشته ! پلاک طلايي است ؟ آيا درد بي بابايي است ؟ يا اينکه فرشته نمي تواند لي لي بازي کند؟ و يا شايد اصلا بازي است . و شايد هم اينکه در اين حوالي پلاک طلايي بيش از پلاک باباي فرشته مي ارزد ، و شايد هم ... !؟

 

ع - سپهر

نوشته شده توسط پسر بهشتی | لینک ثابت |

ابولفضل سپهر 
موضوع: ابوالفضل سپهر دوشنبه 1386/07/23 18:54

باید تمام عالم

این حرفها رو بدونه

هرکی می خواد خداحافظ

هرکی می خواد بمونه

 

بسم رب الشهدا و المخلصین

زنگ زده بودند که غلام رضا مدنی جانباز شیمیایی در بیمارستان ساسان بستری است و حالش خوب نیست ، چند روز بعد یعنی روز 22 بهمن با حاج رحیم رفته بودیم برای راهپیمایی ، از آن طرف رفتیم بیمارستان ساسان. از اطلاعات سراغ آن برادر جانباز را گرفتم، گفت: در آی سی یو بستری است، اجازه گرفتم و پرستار با دستش برادر غلامرضا مدنی را نشانم داد ، خیلی آرام به طرفش رفتم ، نگاهم به چهره اش بود و من هم به چهرۀ استخوانی او که مزین به موهای جوگندمی بود خیره بودم.

نمیدانم او در چهره ام چه می دید، بی معرفتی ، بی تفاوتی ، قدر نشناسی، ...؟

جلو رفتم، صورتش را بوسیدم و سلام کردم، با حرکت صورت جواب سلامم را داد، گفتم: حاج آقا مدنی می خواستم برای مصاحبه مزاحمتان بشوم. با صدایی مردانه و خسته و مبهم بخاطر ماسک اکسیژن بریدۀ بریده گفت اشکالی ندارد، گفتم حاج آقا در کدام عملیات جانباز شدید؟گفت: بیت المقدس. گفتم: حاج آقا مدنی من می روم و بر میگردم، چی میخواهیدبراتون بیاورم؟

گفت: یک کتاب از بیت المقدس

وقتی می خواستم برگردم و بیایم، دستش را بوسیدم و خداحافظی کردم و هنگام خروج مسئله را با پرستار بخش ای سی یو در میان گذاشتم و او گفت باید با خانم ... در این مورد صحبت کنم، بعد از هماهنگی خداحافظی کردم.

* * *

صبح روز سوم اسفند به بیمارستان ساسان رفتم، تلفن بخش ای سی یو را گرفتم و با خانوم پرستار مسئله را در میان گذاشتم،فرمودند که جانباز غلامرضا مدنی را به بخشPOST.ICU فرستاده اند.تلفن بخش POST.ICU را گرفتم و با یکی از پرستاران این بخش صحبت کردم و ایشان محبت کرده و قبول کردند که به زیارت غلامرضا مدنی بروم اما گفتند ایشان به هیچ وجه در شرایطی نیستند که بتوانند صحبت کنند، به طبقۀ سوم رفتم. جلویم یک درب شیشه ای بود و روی آن نوشته شده بود POST.ICU.وارد شدم، پرستار او را نشانم داد، باورم نمی شد پس از ده رو، فقط پس از ده روز اینقدر تغییر کرده باشد، به کنارش رفتم، دو سرم به دستانش، شلنگ اکسیژن به بینی و دهانش، سوند و دستگاه نوار قلبی به او متصل بود و چهره اش ...

* * *

ای ساکن 20 متری و 15 متری های متعدد این شهر بزرگ، ای رزمنده، بقال، تاجر، بسیجی، کارمند، رپی ... که همه و همه خواهر ها و برادرهای من هستید، بدانید:

آن جانباز است که سختی اش را می کشد و ریه اش با هر نفس بیشتر می سوزد ولی من معروف میشوم.صمدی که صفحۀ جنگش پر میشود و حمید نشریه اش بیشتر فروش میکند، جانباز است که ذره ذره آب میشود و جانش را بالا می آورد ، آن شخص دارویش را وارد میکند، آن یکی تبلیغاتش را میکند و دیگری جیبهایش بیشتر ورم میکند!و تو هیچ می دانی که ریه هایت را از صدقه ریه های پر تاول او از هوای تمیز و بهاری پر مکنی؟

حاج رحیم می گفت کاش بعضی آدما به اندازه آن سگ که در زیر گلوله های دشمن در دارخویین یه مدت دو هفته برای یک گاو که گوساله ای زائیده بود و ترکش خورده بود و در دهلیز بین دو خط گیر افتاده بود، علف می برد، معرفت داشتند، اما من می گویم: کاش خروار خروارتان ای غنیمت خورها یه اندازه یک نفس آلوده به خردل یا مقداری از خط سوزان آن بزرگمرد ارزش و معرفت داشتید.

ای پیرمرد، پیرزن، جوان، نوجوان، دختر، پسر، بسیجی، دانشجو، طلبه، نازی آبادی، شهرک غربی، هنر پیشه، ورزشکار ... بدانید در این حولی هستند کسانی که به خاطر من و توئی که این سطور را میخوانی و روزانه به طور متوسط 600/12 مرتبه هوای تمیز فرو میدهی و ... به مرحله ای رسیدند که حتی از یک نفس بدون سوزش محرومند.

برادرتان ابولفضل سپهر

نوشته شده توسط پسر بهشتی | لینک ثابت |


 آخرین مطالب:

JavaScript Codes