وقتی به خط پدافندی پا سگاه زید رسیدیم،شب بودویکی از بچه ها ی اطلاعات عملیات گفت:برویم تو سنگر اطلاعات بخوابیم تا صبح بشود وببینیم تکلیف چیست.
وسط سنگر یک نفر خوابیده بود وپتو را روی سرش کشیده بود.چه خرو پفی هم می کرد.کنارش دراز کشیدم،ولی مگر خوابمان می برد.خسته بودیم،کلافه شریم.من با لگد به پایش زدم،گفتم:برادر،برو آن طرف تر بخواب ،ما هم جایمان بشود بخوابیم.بیشتر منظورم این بود که بیدار شود واز صدای خر وپفش راحت شویم.
او هم خودش را کشید آن طرف تر وهر سه خوابیدیم. می دانستم زین الدین هم به خط پدافندی آمده اما نمی دانستم همان کسی است که من به او لگد زده ام.تا این که یکی آمد وصدایش کرد:آقا مهدی،برادر زین الدین!
تمام بدنم یخ کرد ، پتو را روی سرم کشیدم تا شناخته نشوم.حسابی خجالت کشیدم ولی شهید زین الدین بلند شد وبدون این که به روی خودش بیاورد ،رفت.
بعد از نیم ساعت آمد ودوباره سر جایش خوابید،انگار نه انگار .اگر من به جایش بودم،لااقل آن لگد را یک جوری تلافی می کردم.
{به نقل از: تو که آن بالا نیستی،ص 77 و78}


