آسمان مال آنهاست
برانکاردی که تمیز کرده بودم را گذاشتم کنار. بسیجی خوش رویی آمد پیشم. احوال پرسی کرد. سر درد دلم باز شد. گفتم: پسرم! من اومدم اینجا بجنگم می گن تو پیری، ضعیفی، بمون عقب، تدارکات،امداد … این فرمانده من رو گذاشته سر کار
کمکم کرد تا کارم زودتر تمام شود. وقتی می رفت دست کشید روی شانه هایم. گفت : پدر جان ! کار برای خدا خط مقدم و عقب نداره
خندیدی و رفت.
بعدی که آمد گفت : حاج حسین خرازی چی کارت داشت؟
نوشته شده توسط پسر بهشتی | لینک ثابت |
آخرین مطالب:


