مردی که گونه های سیاه داشت...
آزادش کرده بودند که جانش را بردارد و هر کجا که خواست برود.
کوفه یا مدینه. غلام سیاه اما نرفت، ماند.
این یک بار را خودش می خواست غلامی کند.
.
.
.
خون از همه زخم هایش جاری بود، آخرین نفس بود. تنش آرام آرام سرد می شد که صورتش ناگهان گرم شد. به زحمت چشم باز کرد.
گونۀ امام چسبیده بود به گونۀ سیاه او. بریده بریده گفت:
"خوشبخت تر از من کسی هست؟" و چشم بست...
نوشته شده توسط پسر بهشتی | لینک ثابت |
آخرین مطالب:


