<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>میهمان شهدا    </title>
<link>http://lovemartyr.blogfa.com/</link>
<description>ما عاقلانه فکر می کنیم و عاشقانه عمل...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 14 Sep 2011 02:07:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مقدمه</title>
<link>http://lovemartyr.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;بسم جنون، بسم عشق، بسم صفا، بسم ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باری دگر تقدیر را اینگونه رقم زدند که دوباره این بندۀ رو سیاه، دست نیازش به سوی آن بارگاه بلند بردارد و با تمام وجود از آنان بخواهد که ......&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خرسند ام که شهدا وظیفۀ خدمت به میهمانانشان را بر دوشهای این بدن خسته گذاردند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; در ضمن فراموش نکنیم که اینجا قدمگاه حضرت زهراست، بی وضو وارد نشویم....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یا زهرا(س)&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 14 Sep 2011 02:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lovemartyr&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>lovemartyr</dc:creator>
<guid>http://lovemartyr.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راز ماندن ...</title>
<link>http://lovemartyr.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>کوه پرسید ز رود،&lt;BR&gt;زیر این سقف کبود&lt;BR&gt;راز ماندن در چیست؟&lt;BR&gt;گفت : در رفتن من،&lt;BR&gt;کوه پرسید و من؟&lt;BR&gt;گفت: در ماندن تو،&lt;BR&gt;بلبلی گفت: و من،&lt;BR&gt;خنده ای کرد و گفت:&lt;BR&gt;در غزلخوانی تو&lt;BR&gt;.....&lt;BR&gt;آه از آبادی &lt;BR&gt;که در آن کوه رَوَد،&lt;BR&gt;رود، مرداب شود،&lt;BR&gt;و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد،&lt;BR&gt;ونخواند دیگر،&lt;BR&gt;.....&lt;BR&gt;من و تو، بلبل و کوه و رودیم&lt;BR&gt;راز ماندن جز در خواندن من، ماندن تو ، رفتن یاران سفر کردیمان نیست، بدان!&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ابوالفضل سپهر &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 00:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lovemartyr&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>lovemartyr</dc:creator>
<guid>http://lovemartyr.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهید اینگونه است...</title>
<link>http://lovemartyr.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>
جلسه های فرماندهی که تمام می شد، عبایش را می کشید روی سرش و می خوابید، دو سه ساعت بعد هم برای نماز بیدار می شد. نماز جماعت هایش معروف بود بین همه، بخاطر کوتاهی اش. هیچ وقت نماز را طولانی نمی کرد، مگر نماز فرادی را که سجده هایش طولانی بود و گریه هایش زیاد. یک بار نیمه شب یکی از بچه ها دیده بودش که دارد از سنگر می رود بیرون، فکر کرده بود مثل هرشب رفته نماز شب بخواند، اما عبدالله رفته بود با بیل و کلنگ چاه فاضلاب را که پر شده بود، خالی کند...&lt;p&gt;به یاد شهید بزرگوار عبدالله میثمی &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://xs942.xs.to/xs942/09320/226836217822581146629239792457193198193.jpg&quot; align=&quot;baseline&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 11:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lovemartyr&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>lovemartyr</dc:creator>
<guid>http://lovemartyr.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای خنده...</title>
<link>http://lovemartyr.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>هموطنان گرامی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درب شهادت به روی همه شما باز است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;                    &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;                &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2009 16:32:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lovemartyr&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>lovemartyr</dc:creator>
<guid>http://lovemartyr.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حنظله...</title>
<link>http://lovemartyr.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>خنده اش گرفت. غرق در افکار خود بود که صدایی غریب او را متوجه خود کرد. چند نفر عرب با صدایی بلند با هم صحبت می کردند. صدا نزدیک و نزدیک تر شد. ناگهان هیاهو تبدیل به سکوت شد و سایه ای شوم بر پیکرش افتاد. با همه توان چشمش را باز کرد. یک افسر عراقی بود با چهره ای کریه، و ابروانی درهم. برخورد لگد بر پهلویش را احساس کرد. زخمهای بی شمار علی، عراقی را برای کشتن او مصمم کرد. به سرعت اسلحه کمریش را سوی سر علی نشانه رفت. علی با همۀ خاطره هایش  وداع کرد و آخرین چیزی که در دامان فکه هدیه گذاشت، لبخندی بود که در چهره اش جا باز کرد. &lt;BR&gt;چند لحظه بعد جوی باریکی از خون داغ به سرعت سرازیری تپه را به سمت پایین طی می کرد.&lt;BR&gt;علی 16 ساله برای همیشه به خواب رفته بود...</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 12:21:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lovemartyr&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>lovemartyr</dc:creator>
<guid>http://lovemartyr.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مردی که گونه های سیاه داشت...</title>
<link>http://lovemartyr.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>آزادش کرده بودند که جانش را بردارد و هر کجا که خواست برود.&lt;BR&gt;کوفه یا مدینه. غلام سیاه اما نرفت، ماند.&lt;BR&gt; ‎این یک بار را خودش می خواست غلامی کند.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;خون از همه زخم هایش جاری بود، آخرین نفس بود. تنش آرام آرام سرد می شد که صورتش ناگهان گرم شد. به زحمت چشم باز کرد.&lt;BR&gt;گونۀ امام چسبیده بود به گونۀ سیاه او. بریده بریده گفت:&lt;BR&gt;&quot;خوشبخت تر از من کسی هست؟&quot; و چشم بست...</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 12:21:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lovemartyr&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>lovemartyr</dc:creator>
<guid>http://lovemartyr.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آستان دوست</title>
<link>http://lovemartyr.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>برنامه جلسات اخلاق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جناب استاد آیت الله امجد :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنج شنبه ها همراه نماز مغرب و عشا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تهران  خیابان بهارستان بعد از چهارراه سرچشمه  کوچه شهید ناسخیان  منزل جناب آقای ناسخیان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جناب استاد حاج محمد اکرمی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوشنبه ها بعد از نماز مغرب و عشا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تهران منطقه نارمک نرسیده به میدان ۷ حوض مسجد حضرت فاطمه الزهرا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جناب استاد احمد الهی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک شنبه ها قبل از نماز مغرب و عشا (ساعت ۷.۳۰)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تهران منطقه نارمک خیابان مدائن مسجد حضرت امام سجاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این استادان اخلاق مربیان شهدای بزرگواری همچون محمد عبدی و غلامرضا زبونی و دوستان شهدای بسیار زیادی هستند که اخلاق را از ایشان اموختن هنر شهدا بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا زهرا(س) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Aug 2009 12:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lovemartyr&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>lovemartyr</dc:creator>
<guid>http://lovemartyr.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط دفاع کردیم ...</title>
<link>http://lovemartyr.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>وقتی که همۀ آب ها از آسیاب افتاد، عده ای در مهرآباد از هواپیما پیاده شدند. چمدان بعضی هاشان پر بود از پول و کارت اعتباری، و داخل سامسونت برخی دیگر پر بود از پرونده های تحصیلی و مدارک تخصصی. آن هایی که وجودشان را برای مملکت از شر این جنگ خانمان سوز حفظ کرده بودند، بعد از چند روز استراحت، خیلی روشن فکرانه پرسیدند:&quot;چرا جنگیدید؟&quot;&lt;BR&gt;و بعضی که صدایشان در اثر استنشاق گازهای شمیمیایی در نمی آمد و بعضی دیگر که کس و کارشان را از دست داده بودند، آهسته گفتند:&quot; ما نجنگیدیم، دفاع کردیم.&quot;&lt;BR&gt;شما تشریف نداشتید، یک عده آمده بودند خرمشهر و بهنام محمدی سیزده ساله سعی کرد آنها را بیرون کند، اما نشد، غیرتش تحمل ماندن نداشت و رفت.&lt;BR&gt;شما تشریف نداشتید، سوسنگرد را که گرفتند، چه بلاها که بر سر زنان و دختران بی پناه آوردند.&lt;BR&gt;شما تشریف نداشتید، شهر ها را که بمباران می کردند، بچه های کوچک زیر آوار می ماندند.&lt;BR&gt;شما تشریف نداشتید، ما نجنگیدیم، دفاع کردیم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 14:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lovemartyr&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>lovemartyr</dc:creator>
<guid>http://lovemartyr.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهادت ، شهادت، همۀ آرزومه...</title>
<link>http://lovemartyr.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>
حاج آقای اکرمی به بچه ها گفته بودند:&quot; این بچه را خوب نگاه کنید که او را زیاد نخواهید دید!&quot; بچه های منقلب شده بودند و حالت یک انسان کامل بدون تعلق در آنها تاثیر شگرفی گذاشته بود. یکی از برادران که او را تا فرودگاه بدرقه کرده بود می گفت:&lt;br /&gt;&quot;چشم خود را از گنبد طلای حضرت بر نمی داشت. آنقدر نگاه کرد تا حرم از دیدگان او محو شد.&quot;&lt;br /&gt;بچه ها همان موقع گروه سرودی تشکیل دادند و پلاکاردها را نوشتند و ..... سری آخر که خواست برود گفت:&quot; این پلاکاردها حالا به درد شما می خورد.&quot;پس از اینکه خبر شهادتش پخش شد پلاکارد های آمادۀ محمد به در و دیوار های محل منزل آویزان شد&lt;br /&gt;&quot;محمد جان شهادتت مبارک، معلم عزیزم راهت ادامه دارد و ....&quot;&lt;br /&gt;براستی که محمد بدانها آراسته بود&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://xs941.xs.to/xs941/09284/capture6508.jpg&quot; align=&quot;top&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot; /&gt;               &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://xs941.xs.to/xs941/09284/rsz_30359.jpg&quot; align=&quot;baseline&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;



</description>
<pubDate>Thu, 09 Jul 2009 15:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lovemartyr&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>lovemartyr</dc:creator>
<guid>http://lovemartyr.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلام شهید</title>
<link>http://lovemartyr.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>
شهید سید مرتضی آوینی:&lt;p&gt;ای دل! تو چه می کنی؟ می روی یا می مانی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین(ع) جدا کند. این چه اختیاری است که برای روی آوردن بدان باید پشت به ارادۀ حق نهاد؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ای دل! نیک بنگر تا قلادۀ دنیا را بر گردنشان ببینی و سر رشته قلاده که در دست شیطان است. آنان می انگارند که این راه را به اختیار خویش می روند غافل که، شیطان اصحاب دنیا را با همان غرایزی که در نفس خویش دارند ، می فریبد &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.avini.com/Nava-Nama/Film-Seda/seda1.exe&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;کلام شهید، صدای شهید&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 09 Jul 2009 13:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lovemartyr&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>lovemartyr</dc:creator>
<guid>http://lovemartyr.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
